Thanks God for my life

دلم که برایت تنگ می شود ،سرک میکشم لابه‌ لای نوشته هایم … هیچ جای دیگری نیست که اینقدر پر باشد از تو !

هوایم را داشته باش ٬من خودم را به باد داده ام برای تو!

 برای مشاهده اندازه واقعی و ان یکاد و الذین کفروا لیزلقونک کلیک کنید

                     

 

 

شاه پری زیبای من;

 

 

تنهابا انگشتی اشاره کن به تمام دنیا,

 

 

که سپرده ام  تک تک  کهکشان های عالم  

 

 

بر وفق مراد تو بچرخند وفقط ساز آهنگ تو را بنوازند.

                             

  

[ يکشنبه 7 دی 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

پاره تنم مرا به خاطر کاستی هایم ببخش...

پایان 23 ماهگی

 

مه بانو حسابی خانووم شده واسه خودش و اکثر اوقات پیش مادر بزرگهاش میمونه

چون مامانی یه ماهی هست توسط یه فردی که لطف داشت بهم  به یه شرکت دولتی تجاری آموزشی معرفی شده و شاغل شده به قووولی

به صورت پاره وقت هم تدریس دارم تو یه آموزشگاه خصوصی و بعد دوسال خونه موندن و الافی و خوش خوابی سرمون گرم شده حسابی.

مامانی شاید این روزها نبودم یه کم واست سخت بگذره ولی همه ی تلاشم واسه آینده ی خودته گلم

شاید بعدها  تو پست رمزدار بیشتر واست درد و دل کنم و توضیح بدم که این روزها چگونه می گذرد...

فقط بزرگ که شدی درک کن تمام روزهایی که اکثرا بی من بزرگ خواهی شد...

خلاصه ی همه ی حرفهام اینکه خیلی دوستت دارم مامانی

هوایم را داشته باش من خودم را به باد داده ام برای تو!

 

 

اینم عکس کاملا آپ دیت و به روز از مه بانو امروز در پایان 23 ماهگی 

 

 

 

 

و چند سری عکس از 21 تا 23 ماهگی مه گل به روایت تصویر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مغازی آتا (پدر شوهرم)که تازه بازنشست شدن و زدن تو کار مس و اینا...

نزدیک خونمون هست و محیا ارادت خاصی بهش داره و تا از خونه میخوایم بیایم بیرون

رو میکنه به سمت مغازه و داد میزنه آتا آتا ...پسته و کشمش میگیره ازش و راهی میشیمخندونک

 

اوایل شهریور ماه که بردمت آرایشگاه زنانه تا موهاتو کوتاه کنم چون تو گرما اذیت میشدی

اولش قشنگ خانوم و مودب نشستی پشت موهاتو خانومه کوتاه کرد بعد که اومد جلو و قیچی رو دیدی

داد و بیداد و هوااااار کچل

 

 

 

 

 

تو پایان 21 ماهگی چون زیاد غذا نمیخوردی به فکر افتادم از شیر بازت کنم....

موفق شدم کم کم روزها از شیر بگیرمت...ولی از اونجایی که مامان فداکار و خیییلی مهربونی هستمفرشته

تعریف از خود نباشه البته خندونک یکی نوشابه بازر کنه واسم

دلم نیومد کامل قبل از دوسالگی که تو قرآن هم اومده از شیر بگیرمت و الان دو ماهی هست فقط شب ها بهت شیر میدم تا اینکه دو سالت تموم شه و فکری بهش بکنیم

که خدا رو شکر کم و بیش  افتادی به غذا و شیر آزاد هم کم کم میخوای بخوری 

روزی یه استکان تقریبا به زور    زیاد نمیخوریغمگین

اگه ایده ی واسه به شیر افتادن دارین لطفا بهم بگین

راستش شیر کاکایو یا شیر عسل های آماده بهش نمیدم که هم دندوناش خراب شه و

فقط به اونا عادت کنه و شیر خالص نخوره

به نظرتون کارم درسته یا نه ؟؟؟متفکرسوال

 

 

اینجا تقریبا مال یه هفته پیشه حاضر شدیم بریم نهار خونه دوستم ریحانه که عکستو خواستم بندازم و شما خوابت میومد و اعصاب معصاب نداستی

 

 

دو ستان کم کم میام ایشالله به همتون سر میزنم...

ببوسین ناز نی نی هاتون روبوس

فعلا 

بای

 

نه که بهتر از تو نبوده و نیست اما  دل من فرو ربخته ی تو شد   ...

                                        برو و فرسنگ ها از من دور شو  اما  به من باز گرد....                                                                                                     بی دریغ به چشمانم  خیره شو و بگو:

گشتم تمام دنیا را

  نه که بهتر از تو نبوده و نیست

 نه! اما 

فقط دل تو بود که برایم فرو ریخت....

بای بای

[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

بعد از سه ماه...سلاااااااااااااااااااااااااااام!

سلام

دوستان بماند که چه طوفانی در این سه ماه گذشت

دوست ندارم  ازش بنویسم

چون این نیز بگذرد...!

الان حالمون خوبه تازه دارم خودمو  پیدا می کنم

از نو شروع کرده ام...

سرکار هم میرم

معذرت میخوام نگران شدین

ممنون از همه کسایی که حالمونو با اسمس  زنگ  یا پیام گذاشتن  جویا میشدن

ایشالله به زودی میایم دلم برا همتوووووووووووون تنگ شده

...

فعلا! 

مواظب خودتون و خوبی هاتون باشین.

بوووووووووووووووووووس

الهامبوس

 

 

 چندتا عکس مونده  از دو سه ماه پیش مه گل

 

 

 

 

[ دوشنبه 24 آذر 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

پاره ی تنم روزت مبارک

 

 

دختـــــرم،تــــاج سرم
من و تــــو
هر دو ز یکـــــ
آغازیــــم
تو همان مـــــادر فرداهایـــی
من همان دخـــــتر
دیــــروزینم
نقشه
ی کهـــنه ی دیروزی مــن
نقش
فـــردایتو نیستــــــ
خوبــــ مـــیدانم من
با همیــــن
چشم
نباید به جهانــتــــــ نگریستـــــ
کــــاش میدانستـــــــی
مادرتـــــــ با همه

هم نســــلانش
بذرهـــــای بدوی میپاشید
تا تو با آن پسر همســایه
هر دو

یکســـــان و برابر باشید
تا اگر
ســاده سلامش کردی
کس نگوید که عجـبــــــ
عاشـــق بود!

برسی تا به نهــــایتـــــ
تا بدانقلــــــه ی اوج
که تـــو را
لایــــق بود
آرزویم اینستـــــــ
که در آییـــنه ی فردایی تو
نه تو
حـــــوا باشی
و نه شویتــــ
آدم
همه انســـــان باشـــیم
و من آن مادر دیـــــروزی نه
که همان دخــــتر امروز شوم
و بر این فاصــــــله ها
با قدمهـــــای تو
پیـــــروزشوم

 


دختــــــری نبـاش که به مـــردی نیـــــاز داره
دختــری بــاش که مردی بــه اون نیاز داره
و این دو باهم خیـــــلی متفــــاوتند . . .

روزت مبارک
 

 

جهـــــان را

بـــدون ناخن های لــــاک زده

بدون کفــــش های پاشنـــه بلند

بدون النگــــو

و بدون گل ســـر

تصور کن

خــــدا دختـــر را آفـــرید

دخــــر

جهــــان را برای خـــــدا

زیبــــاکرد...

.

 

 

 

خوشبختانه بابایی تونست عکسهای شمال رو که توی خرداد گرفته بودیم و پاک شده بودن ...با نرم افزارهایی برگردونه.دستش درد نکنه..سرفرصت همشو میذارم

مامانی کادوهای روز دختر رو هم در ادامه ی مطلب میذارم....


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 6 شهريور 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

اطلاع رسانی!

دوستان دوربینمون خراب شده ...نمی تونم عکس بندازم.......نگران نباشین.ممنون حالمون خوبه

ببوسین غنچه هاتونو

[ شنبه 25 مرداد 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

قدم به قدم نزدیک تر به یک ونیم سالگی مه گلم

 این از گل پسرهای فامیل  حیاط مادربزرگم...

پسردایی های کوچولوم احسان ومهدی که همیشه هواتو دارن و خلاصه کلی فدایی داری....بوس

عاشق آب بازی هستی و متاسفانه خودمون حیاط نداریم وآپارتمانه ..ناراحت..و وقتی میریم خونه مامان جون مادربزرگ من.... حسااابی بهت خوش میگذره با ثنادخترخاله ام......

ماه قبل دو تا از دوستای دوران دانشگاهم سمیرا جون و پروانه جونی خاصه اومده بودن دیدن محیابانو که بعد نهار رفتیم پارک شهرمون و این کادوها رو هم خخییییییلی لطف کردن و برات هدیه آوردنمحبت

دست گلشون دردنکنه

کلیی عکس خییییلی  باحال با مایو کنار دریا که ۱۳خرداد رفته بودیم ازت انداخته بودم  که همش از مموری پاک شده.....فیلمهای مشهد هم توش بود و پاک شده....حالا خوبه عکسهای مشهد رو بلافاصله اومدنی زدم به وبلاکت....و الا خییییلی افسوس میخوردمگریه

 

 

 

 

 

 

 

گرمایی بوده ام همیشه

ولی

بین خودمان بماند...

سرمایی میشوم وقتی پای آغوش تو در میان باشد.... 

 

 

 

یادت یاشد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر او برای تو ساخته شده....

من برای تو ویران شده ام

 

 

 

 

ترک برداشته دلم......!!!

بس که تو گرم و سردش کردی....!!

[ جمعه 27 تير 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

پایان 17ماهگی مه گل

[ جمعه 30 خرداد 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

آتلیه ی تولد پرنسس ام

دوستم نزدیک یه ساله آتلیه زدن با شوهرشون که کارشون حرف نداره وقیمتشم خیییییییییلی مناسبتره....چند روز قبل تولد رفتیم آتلیه شون کلی ازت عکس انداختیم که اون موقع چون اول بهمن موقع امتحاناتش بود گفت نمیتونه واسه روز تولد آمادشون کنه و  واسه عکس بزرگ شاسی برای سرمجلسی مراسم جشن ات هم مجبور شدیم بریم آتلیه ی دیگه که ....که عکسش تو پست آتلیه ی 1 هست

کاش اصرار میکردم وعکس شاسی رو هم سفارش میدادم به همین آتلیه که الان پشیمون نشم از کار آتلیه ی ...غمگین

حالا  جدیدا عکسها آماده شده....بفرمایین تماشای عکسهای آتلیه امیدوار که توی عکسهای پرتره کارشون عالیه...

...

چون دوست جون جونیمه وخییییلی هم دوسش دارم  بهش قول دادم تبلیغش کنم....خندونک

آدرسشون سردروده ...شماره تلفنشم رو عکسها هست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه طور بود  خوشتون اومد...؟

اینم از تقویم 93 امسال که دوست گلم بهارجون زحمتشو کشیده و به سلیقه ی خودش عکسهاتو متناسب با هر فصل انتخاب کرده ......دست گلش درد نکنهمحبت

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه 8 خرداد 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

عکسهای جامانده از 16ماهگی

 

16ماه گذشت...عاشقانه ...بی وصف

16ماه گذشت ....مادرانه.....بی درد

16ماه گذشت کودکانه......بی غم

نازنینم ممنونم از این زندگی...

17ماهگیت مبارک

محبت

 این متن رو که همین الان با دیدن این عکسها از ذهنم تراوش شدخندونک

تقدیم میکنم به زندگی ،دختر نازنینم محیا

 

گویند قلب هرکس اندازه ی مشت اوست ....قلبت چه زیبا در دستانم  جا خوش میکند...

کوچک است اما آنقدر بزرگ که همه ی دنیای من با آن هم ترازو شده است

دستانت... کوچک اند...اما عجیب قدرتی به من میدهند...

بزرگ میشوی...اندازه ی دستان خودم...

اما من هر روز بیش از پیش محتاج همین دستهای کوچکت ...

پاهایت ...ظریف....ولی گامهایت چه بسیار محکم اند

محکم تر از گامهای من...پاهای من میلغزند...

راه می روم...می دوم....

تنها چند قدمی راه برایم روشن است 

تاریک که می شود میترسم

می ایستم...جامیمانم...

میخواهم کمی خستگی به درکنم...

سر بازمیزنم از ادامه ی راه...

تو رامیبینم وباز جان می یابم

ادامه میدهم.....

پس پا به پا بیا با من این زندگی را

که فقط با تو تا انتهایش می روم 

پابه پا بیا تا من

منی که دیگر من  نیستم

من ، تو شده ام

خود را از یاد برده ام....

و همان جمله ی معروف کارت پستال ها که مینویسند..

 فقط به تو می اندیشم....

 

تقدیم باعشششششششق به همدم روزهای زندگیم

 

niniweblog.com

و اما عکسهای جا مانده...

 

هنوزم که هنوزه نی نی لای لای رو خیییییییلی دوست داری...وتا میشینی روش میگی تاااااات تاااااااااات

یعنی تاب تاب عباسیخنده

عاشق بیرون رفتنی ووقتی میبینی دارم لباس می پوشونمت کبکت خروس میخونه....

عاشق عروسکی و کلی باهاش بازی میکنی وهمه جا می بریش...

مشهدعروسکتونبرده بودیم...برگشتنی توی خونمون تا رسیدیم چه رو بوسی وبغل بغلی باهاش راه انداختیتعجب

 

وقتی گلاب به روت پی پی میکنی...میگم محیا بیابریم آب بازی...وخوشحال میشی ومیری خودت یه پوشک ورمیداری میزنی زیر بغلت و میای سمت راه پله....زبان

بالا رفتن از پله ها رو بلدی...ولی هنوز بلدنیستی چطور پایین بری ومیخوای مثل ما سرپا وایستی وبریترسو

زهراسادات بامامان گلش اومده بودن خونمون مخصوص برای دیدن وبازی باشما...واین سفینه ی فضایی گردون رو هم اونا برات کادو دادن که توی تاریکی با نورافشانیش خییییلی قشنگ میشه

گردش گلخونه ای هم رو که به قول اعظم جون توهر پستی بایدباشه خنده

 

وقتی میگم محیا بوووس...لب هاتو غنچه میکنی و میگی پوووووووووسبوس

طبق معمول دوربین رو میخوای...تو میوه ها فقط هندونه وخیار رو میخوری وبسغمگین

 

یه شب دیروقت داشتم قبل خواب توی حموم پاهاتو میشستم که پی پی کرده بودی....گریه کردی که آب بازی وحموم میخوای...منم آوردم گذاشتم توی سینک و ................شدیدا برات جالب بود واستقبال کردیخندونک

این ماه تبریز یه تگرگ بارونی بی سابقه ای اومد به اندازه ی گردو....که به همه ی مزارع خسارت زد...مااون شب خونه ی دوستم الناز بودیم که اومدیم خونه دیدیم سیل آشپزخونه رو برداشته...که از در پشت بوم که تو آشپزخونه بود شکسته و راه باز کرده بود...و از اون ور هم آب به کمد لباسهام جاباز کرده بود و سه روز برام کار اجباری تراشید..... گریه

بابایی لباس خودشو تنت کرده وشما اصلا خوشت نیومد

طبق معمول مه بانو مشغول گردگیری....راستی هنوزسفره ی هفت سینمون روجمع نکردم و خوشم میادکه باشه

 

دوستان من ومحیا سرماخوردیم و حال  جسمی و  روووووووووحی تعطیلخطا

خوشحالیم فقط وقتی هست که محیا نوش جون غذا میخوره...خیلی افسردم میکنه بدغذاییش فقط کباب خونه پز دوست داره با سوپ و جیگر...اونم اگه خیلی گشنه باشه خوب میخوره....والا به زور باید بکنی تو دهنشکچل

زینکوویت وسانستول روهم روزی یه قاشق میدم با یک میلی آیروویت...ولی رو اشتهاش تاثیر ندارهگریه

بردمش دکتر تا شربت اشتهایی چیزی بده...گفت خانوم وزنش خیلی هم خوبه ونرماله نمیخواد!

شیر آزاد وپاستوریزه هم که نمیخوره فقط جون من بیچاره رو میمکهخستهخیلی ضعیف شدم سرم گیج میره بس که شیرخودمو میخوره  حوصله ی کار مار رو ندارم ودلم میخواد فقط دراز بکشم...زودی خسته میشم

من موندم از مهر ماه چه جوری میخوام برم سر کارسوال...آهن و  امگا3 میخورم ولی انرژی بهم نمیده...میخوام دوپینگ کنمخندونکشما چی؟درچه حالین؟

خودمم چندوقتی معتاد واتس آپ وچت لاین با خاله ندام که تهرانه وخیلی باهم جووووووووریم شدم  وفاطمه جونی مامان محیاگلی هم تازه به دوستان واتس آپیم پیوسته

راستی کیا تو وایبر و واتس آپ لاین هستن.....؟

انگار اعتیاد چندساعته به وب گردی از سرم افتاده خدارو شکر...وهمین فقط به وب دوستایی که بهمون لطف میکنن ونظر میذارن باعشق سر بزنم ....دوستووون داریم خیلی زیاد به چشماتون خیییییییلی میادمحبت

 

عکسهای سفرمشهدهم تو پست قبلی گذاشتم هرکی خواست رمز رو تقدیم کنم...

 

[ چهارشنبه 31 ارديبهشت 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

حضرت مشگل گشا...ضامن آهو رضا


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

این پست با هوارتا عکس خانوادگی و لحظه به لحظه ی محیایی پرشده...صرفابرای دخترم که وقتی بزرگ شد هیچی از اون لحظات خاطرش نخواهد ماند اگه کسی فکر میکنه براش جالبه بگه تا رمز بهش بدم...البته فقط به دوست جونی ها


[ سه شنبه 30 ارديبهشت 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

تولد مامان الی و توصیف 15ماهگی مه گل

سلام سلام تولد تولد تولدم مبارک

 

 

::

بععععله بنده در چنین روزی درست روز معلم 12اردیبهشت روز دوشنبه موقع اذان صبح  توی ماه مبارک رمضان متولد شدم

یه همچین دختر خوش یمنی هستم من راضیمن دختربهارم  خودشم از نوع اردیبهشت....چه شودخندونکچشمک

 

 

جالبه که  11 اردیبهشت یعنی دیروز هم درست روز عقدمون بود وسالروز ازدواجمون...

 

وعلی خان امسال با زرنگی تمام بایه تیرسه نشون زدن......برای روز زن و تولد وسالگرد ازدواج که همش افتاده امسال تو این دوهفته بلیط هدیه دادن برای سفر مشهد سه نفریمون که خیلی هوس کردم....پس تا آخرماه منتظرعکسهای سفر باشید

ازهمین تریبون ششمین سالگرد ازدواجمون رو به شوشوی محترم ،سایه ی سرم،تکیه گاهم،علیرضا خان تبریک میگم...و بابت عشق دیرینش ،محبت امروزش ، و بودن  فرداهاش  ازش ممنونم...

عزیزم عمرت باعزت  جیبت پرپول  لبت خندون  و دلت همیشه شادباشه ایشالله۰۰۰۰۰

 

 

 

از اونجایی که محیاخانوم ریدر ما رو گم وگور کردن...عکسهای محیابانو بعدا به این پست افزوده میشه ...فعلا همین یه عکس رو دارم

 

اول از همه با دیرکرد پایان 15ماهگیت مبارک عسل شیطون بلا...خیییییییییلی دوستت دارم مامانی

حالا بریم سراغ محیا گلی که شیرین کاریهاش تمومی نداره....

 

تا دستمال گیرمیاری زودی میری تی وی یا کف آشپزخونه و آینه ی فر  رو پاک میکنی...بس که توخونه همش منو به خاطر ریخت وپاش های خودت دستمال به دست می بینی

 

وقتی محبتت فوران میکنه بدو بدو میای بغل ولب هاتو غنچه میکنی و میگی پوووس...یعنی بوس

 

تلفن زنگ میزنه ...سریع ورمیداری میگی سآم...یعنی سلام

 

تا  کسی  میخواد بره بهش خوشگل بای بای  میکنی

 

چیزی رو که بهت میدم به نشانه ی تشکر قشنگ سرت رو یه وری خم میکنی

 

بالش لحافت رو هرجاببینی زودی به صورت سوری لالا میکنی ومیگی پیس پیس...یعنی پیش پیش لالا

 

وقتی اینا رو ازت می پرسیم قشنگ نشون میدی:بینی چشم مو  پا  لپ دندون  دست  شکم  گوش

 

اینم از بقیه ی فرهنگ لغت محیایی در پایان 15 ماهگی

گل  = گل

تووو = توپ

بابا

نانا  =فکرکنم یعنی مامان

به به  = بچه  نی نی

پا

سوداب =آب

 

سو یعنی سوپ

 

 اینم از عکس شما درست پارسال همین روز....که سه ونیم ماهه بودی

 

[ جمعه 12 ارديبهشت 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

تقدیم به مادر کوچک فردا۰۰۰

خنده 

خدایا در این روز مادر به یمن  بهترین بانوی عالم

همه ی مامانهای گل رو  واسه نی نی نازهامون حفظ کن

الهی آمین

 

 

 

محیا بانو این گل رو تقدیم میکنه به همه ی مامانهای وبلاگی و دوستهای گل مامانی

روز همتون پیشاپیش مبارک خاله ها

 

 

ای زن، ای الطاف دستِ حضرتِ پروردگار

ای تو بهتر از همه هستی، به صد ره آشکار

خنده ات چون روشنایِ صبحِ هستی، پر ضیا

خنده ات چون دامنِ عرش خدا، مهدِ صفا

زن روزت مبارک

 

 

مکرر گشته ام از زندگی سیر /بهای کادوی زن شد نفس گیر

چرا در روز زن طلا و سکه / ولی روز پدر شرت و عرق گیر !خنده

 

 

 

زنان تحصیل کرده همسران خوبی از آب در می آیند

زیرا برای این که توضیح دهند که چرا غذا شور یا بی مزه شده

واژه های بیشتر و باکلاس تری در دست دارند !

 

 

niniweblog.com

 

محیا بانو : اصن دس بزنین میخوام پاشم به افتخال مامانم و خاله ها بلقصم

 

 

 

همه آماده؟ میخوام بلقصم ها...

 

 

وااای خدا  خزالت میچشم

 

 

مامانی گوست لو بیال یه چیزی بپلسم...! کدوم مدلی بلقصم؟

 

 

حالا دس دستتشویقمیخوام  آذلی بلقصم

niniweblog.com

 

 

 

چیه ؟ چلا میخندین؟ خنده داله؟

 

 

گل من قربون اون صورت خوشگلت برم

تو دلت غم نشینه،قربون اون دلت برم

پاشو باز با من برقص تا گل بریزم زیر پات

تاکه آتیش بکشی صحنه رو با دلبریات

خوشگلا باید برقصن...خنده

خوشگلا باید برقصن...خنده

حالا همه باهم...

 

niniweblog.com

 

 

 niniweblog.com

 و اما ماجرایی داریم با این دوربین.....

...

 

 مانی دولبین لو نمیده به من...

 

 

من دولبین میخوام..

 

 

میخوای هواااال بچشم همسایه ها بیان؟

 

 

اجه میتونی بیا منو بجیر؟

 

 

مانی بده دیجه اعصاب ندالم

 

 

آخه چقدر عتس میندازی؟ بابا اون دولبینو بده من ببینم چه سکلی افتادمکلافه

 

 

میزلم خودمو لت وپال میکنم ها...بده دیجه...

 

  

اصن من قهر میکلم میلم خونه همسایه...یه وخت نیای دمبالم...فهمیدی!خدافس

 

خندهخندهخندهخندهخندهخنده

niniweblog.com

 

 

مادرم ‏ مادرم ‏ مادرم ‏ مادرم  

..

بزرگ شديم ‏ ..و فهميديم     كه دارو آبميوه نبود ..

بزرگ شديم ... و فهميديم    بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت همانطور كه مادر گفته بود ..

بزرگ شديم ... و فهميديم     چيزهايي ترسناك تر از تاريكي هم هست ... 

بزرگ شديم ... به اندازه اي كه فهميديم پشت هرخنده مادرم هزار گريه بود .. و پشت هر قدرت پدرم يك بيماري نهفته بود ...

بزرگ شديم ... ويافتيم كه مشكلاتمان ديگر با يك شكلات،يك لباس يا كيف حل نمي شود ... 

و اينكه والديمان ديگر دستهايمان را براي عبور از جاده نخواهند گرفت ، ويا حتي براي عبور از پيج و خم هاي زندگي ... 

بزرگ شديم ... و فهميديم     كه اين تنها ما نبوديم كه بزرگ شديم،بلكه والدين ماهم همراه با ما بزرگ شده اند ، و چيزي نمانده كه بروند

ويا هم اكنون رفته اند ...   

خيلي بزرگ شديم ...

وفهميديم سخت گيري مادرم عشقش بود، 

وغضبش عشق بود  وتنبيه اش عشق بود   

عجب دنيايي است ، و عجيب تر از دنيا چيست و چه كوتاه است عمرمان...

 

 

محیای من 'مامانی

همه ی تلاشم رو میکنم که برات همونی باشم که دلت میخواد

فقط یادبگیر همه ی جمله های بالا را۰۰۰

غضبم از عشق هست وقتی سر نخوردن غذا دعوایت میکنم

فریادم از دوست داشتن است وقتی  راهی میروی که نباید بروی

اخمم از محبت  است وقتی کاری میکنی که نباید انجام دهی

قهرم از آشتی است وقتی دلم میخواهد برایت ناز کنم

فقط یادت باشد،قلبم تک تک تپش هایش برای توست۰۰و آغوشم تنها برای آرامش دادن به تو

عاشقتم  مادر کوچک فردا

[ شنبه 30 فروردين 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

13 به در و 14 در به در!!!

 

امسال برخلاف همیشه که باغ خاله بزرگم ایناجمع میشدیم...همه به خاطر اینکه امسال دخترشون ازدواج کرده وبه قولی هنوز با فامیل جدید دوران قربون صدقه ای رو میگذرونند وخودشون باغ فامیل جدید بودند ...پراکندگی صورت گرفت وقرار بر این شد به جز خانواده ی خاله بزرگه که سرگرم فامیل جدیده بودند همه باغ دایی بزرگه جمع بشیم...که درست 11فروردین خبررسانی اعلام کرد که امیرحسین پسرداییم  آبله مرغان گرفته! و من وعلی رضا به خاطر ایتکه به محیابانو هم سرایت نکنه تصمیم به پا پس کشیدن شدیم ....صبح 13به در بدون برنامه ریزی قبلی از خواب بیدار شدیم که با دعوت خاله کوچیکه اینا مواجه شدیم که اونا هم هرسال عید رو باخانواده از پایتخت میان تبریز و 13 رو هم با خانواده ی مفصل شوهریچشمکاز قبیل داداش و آبجی های شوهرخاله و مامان وباباشون و خاله هاشون و دایی و دختر دایی و دختر وخاله وغیره از قبیل داماد دایی جناب دکتر زادایمانی هم حضور داشتندنیشخند..خلاصه قشنگ جمع اشون جمع میشه...

که امسال ما هم از اونجایی که ماشالله شوشوی بنده علیرضاخان از جمع های تازه صمیمانه استقبال میکنن وزودی چفت میشن وهیچ مشگلی در این زمینه خوشبختانه ندارم ....در این جمع با یک کیک خیلی شیک وخوشمزه ی الهام پز حضور به هم رساندیم و فوق العاده به خانواده ی سه نفری ما هم خوش گذشت...محیاهم یه دوست خوشگل پیدا کرده بود و....بساط والیبال مردانه وتشویق های زنانه هم که روبه راه بود....و یک قابلمه بزرگ آش با تره های بهاری که خیییییییییییییییییییییلی خوشمزه بود ومستفیززبانشدیم و سلف سرویس سه نوع غذای دیگه از کوفته وقرمه سبزی وعدس پلوبامرغ خنده

خلاصه خدا رو شکر امسال حضور فامیل جدید که باعث تفرقه شد به نفع ما پایان یافتلبخند

اصلا فکر کنم هر سال ایشالله بیایم اینجا...خخخخخخخخخخخخخخخخقهقهه

حالا بفرمایید عکس

...

 

ثناجون دوساله دوست 13به دری محیا

 

بهنام پسرخاله ام

 

 

 واما 14 را هم به در کردیم تا کاملا نحسی امسال را ریخته باشیم...

 

 واااااااااای اینجا جوجوی من چه بانمک شده با اون گریه اش

 

 

 

 

 

 

 

وعصرهم چون روز وفات بانوی عالم بود وتعطیل رفتیم غرفه ی فاطمیه و عهد وپیمانی با حضرت زهرا بستیم ....تو ادامه مطلب عکسهاشون رو میذارم

این بود انشای 13به در منچشمک

 

 

دوست جونی ها پست قبلی هم تازه است اگه نظر ندارین بفرمایید اول پست قبلی جیگرطلاها

قلبقلبقلب


ادامه مطلب

[ سه شنبه 26 فروردين 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

یک عالمه عکس محیایی در روزهای اول بهاری

 

سلام دوستان خوبین انشالله؟

میخواستم بپرسم ببینم نی نی ها دندون در میارن تب میکنن؟محیا دندون سوم وچهارم رو بدون مشگلی تانصفه در آورده ..ولی الان سه روزه که خیلی کسله وگریه وبی تابی میکنه... اشتها اصلا نداره وشب هاش هم تب میکنه....آبریزش نداره که بگم سرماخوردگیه.میشه لطفا تجاربتون رو بگین....ممنون

 

دوستان به علت بی تابی محیا وقت نکردم مطلب بنویسم وفقط عکس هاشو میذارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 پسرخاله و پسردایی هام با کادوهای عید پت ومت که اینجانب تقدیمشون کردم وخیلی خوششون اومد

 

 وهمچنان پیک نیک گلخانه ای ادامه دارد...

 

 

اینم هندونه ای خوشمزه در کنار صبحانه 

 

 

 

 محیا وعلی اکبرچهارماهه ..نوه ی همسایه ی مامانم اینا

 

[ دوشنبه 18 فروردين 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

14 امین ماهگردتولد جیگرم کنار سفره ی هفت سین 93

 

بهار ثانیه ثانیه می آید…
و اینجا کسی هست که به اندازه شکوفه های بهاری برایت آرزوهای خوب دارد…


دختر نازنینم آرزو دارم

نوروزی که پیش رو داری ،

آغاز روزهایی باشد که آرزو داری ...

2 فروردین چهاردهمین ماهگرد تولدت مبارک

عاشقت مامانی

 

 

خدایا به خاطر بودن فرشته ی پاک کنار هفت سین مان ممنونم

 

 

 

ای اسب خوشبختی بر زندگی مان بتاز...

 

دوعکس بالا..تکمیل شده هفت سین روز 12 فروردین گرفته و به این پست ضمیمه شد  

اینم یه عکس هنری که خودمم تو آینه ی هفت سین قابل رویت هستماز خود راضی

 

  

وسایل هفت سین رو از نوع انگوری خودم با ویترا طراحی کردم...خداییش رنگ وخمیرش خیلی گرون درمیاد ولی ارزش داره...خیلی شیک میشه...

امسال هم رنگ و مدل سفره برای ایام سوگواری فاطمیه هم متناسبه....

بر دشمن و دوست اعتبارش پیداست

در سینه عاشقان مزارش پیداست

نوروز بر سر سفره زهرا هستیم

سالی که نیکوست از بهارش پیداست

 

ماهی آبی رو حال میکنین...چشم

 

ماهی قشنگمون رو بابایی با رنگ سفره هفت سین ست خریده....آفرینتشویق

 

 

و وقتی الهام یک آن ازت غافل شد...کلافه

 

 

و به یمن سال اسب یه پایه ی میزی هم خریدیم !تعجبکه تو سفره جا نمیشد...خنده

 

 

اینم از کادوهایی که برای نی نی های فامیل گرفتیم وخیلی ازشون خوششون اومد...البته 12تا خریده بودم و پخش کردم یادم رفت همشو بچینم دور وبرت و عکس بندازمگریه

 

 

وخانه تکانی اساسی در اتاقت....که عروسک هات به دستور من و توسط بابایی ز سقف

آویزان شدند...بماندکه چقدر سخت بود وبابات همش غر میزد....اوه

ولی شماخیلی حال میکنی باهاشون...مخصوصا وقتی بچرخند...

و درنهایت لباسهای بهار 93 شما با کفش و گل سری که میپوشی خیلی جیگرطلا میشی

یعنی فکر کن چهاربار به خاطر این ست لباسهای. شما رفتم بازارمنصور و زعفرانیه و برگشتم ۰آخه بابایی آخر سال سرش توی  شرکت شلوغ بود تنهایی رفته بودم وشماپیش عزیزجون بودی۰۰یه بار پیرهنت کوچیک بود یه بار کفشت بزرگ بودگریه یه بار هم که با بابایی رفتیم و همچنان دنبال زیرسارافنی هم رنگ هم میگشتم وپیدانکردم خداروشکربرگشتنی گل سری و زیرسارافنی رو شانسی نزدیک خونمون گیرآوردم ۰۰۰مژه

 خلاصه فکرنکن همه چی راحت بود یعنی پدرم دراومد آخه مسیر خیلی دوربود۰۰۰
میگم دوستان  داخل پرانتز ۰۰۰چرا لباس بچه ها از مال بزرگترهاگرونتره آخه?هااااااان??????

آخ

 

 

پارسال اولین هفت سین مان کنار تو...که سال مار بود و بازهم سفره رو خودم با ویترا کار کرده بودم...

یادت باشه که اون مار توی هفت سین رو هم دوماه قبلش بابایی واسه ی ولنتاین بهم کادو داده بود...

و مال مامانی هستش نه مال شماقلب

 

 

سبزه ی پارسال ما...که پارسال دوم  عید دقیقا دوماهه بود.

 

ای کاش که هر لحظه بهاری باشی

هر روز پر از امیدواری باشی

هر 365 روز امسال

سرگرم شمردن هزاری باشی !

 

 

[ شنبه 2 فروردين 1393 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

آتلیه ی 1

سلام دوستای گل امیدوارم حال همتون مخصوصا نی نی ناز ها حسابی کوک وبهاری باشه...

ببخشید که نبودم آخه کسالت داشتم ونبود مموری هم مزید بر علت شد...

عصبی نشین مموری جدید خریده شد....

دیشب بعدکلی مکافات وخط خطی اعصاب بعد چندماه عکاس محترم حاظر شدن به شرط پایین آوردن سایز عکسها که مبادا ما بخوایم دوباره از روش دربیاریم بهمون دادعصبانیبعد هم که میگم بابا خسیس بازی درنیارین...بالحن اهانت آمیزی میگه درست صحبت کنتعجبآخه یکی نیست بگه شماکه از این کارها سود خودت روحسابی ورداشتی دیگه چیکار داری مردم دوباره ازش دربیارن یا نه!

برای آتلیه نی نی های شماهم از این ماجرا بود؟؟؟

عاشق این عکستم جوجوماچانصافا خیلی خوبه دست عکاس درد نکنه ودست وپنجه ی خودعسلمقلب

اینم خیلی خوشم میاد ...شیک در اومده

اینجاهم خیلی ژستت قشنگه

 

اینم ازعکس شاسی

 درست روز قبل جشن تولد هم بنا به تصمیم فوری برای شاسی بزرگ سر مجلسی رفتیم همون آتلیه

که متاسفانه برخلاف عکسهای جشن دندونی که عالی بود و بالا گذاشتم اصلا به دلم ننشست...چون زمینه با رنگ موهای محیا یکی شد و معلوم نیستکلافهقبل چاپ هم حتی متذکر شدم گفتند باید از اول نورپردازی میکردیم.....دیگه نگفتم شماکه این قدر ادعاتون میشه باید میفهمیدین که موهای سیاه خوشمل من بدون نورپردازی رو زمینه ی سیاه که معلوم نمیشه.....آقای حرفه ای!

 براساس اصول روانشناسی انسانیت  کنارانتقادباید خوبی ها رو نادیده نگرفت....عکسهای دندونی گفتم عالی بود فقط بابت نورپردازی نکردن رو زمینه ی سیاه که توعکسهای بالا هم مشهودت اصلا انتظار نداشتم...

خوبیش اینه کنار شاسی بزرگ یه ساعت هم با عکس نی نی اشانتیون میده....که هنوز دستمون نرسیده....چون گفتن بیاین انتخاب کنین از بین عکسها.....که کدوم رو بزنیم....

 

خوشبختانه سرفرصت برای عکسهای زیاد تولد بردیم آتلیه کودک که تو پست بعدی با تبلیغ آتلیه میذارم...چون هم قیمتهاش خییییلی پایینه هم کارهاشو ترکیبی کار میکنه وخداییش خیلی وقت میذاره...هم فایلها رو بدون التماس میده....و معطلل هم نمیکنه امروز نشد فردا بیا....فردا نشد پس فردا بیا.....

[ دوشنبه 26 اسفند 1392 ] [ ] [ مامان الی(الهام) ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،