پرنسس خونمون محیا پرنسس خونمون محیا ، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

Thanks God for my life

دو ساااال گذشت....عین چشم برهم زدنی .....دو سال!!!!!

عشقم  نفسم عمرم جونم  همدمم دخترم  یکی یدونه ام  دو سال گذشت عین چشم بر هم زدنی ! و من وبلاگت رو امروز آپ میکنم....   رمز وبلاگت رو عوض کرده بودم به ایمیل امم نمی اومد   کلی حرف دارم برااات مامان... دیگه اونقدر بزرگ و خانم شدی که بتونیم دوتایی باهم گپ بزنیم. خییییلی پر درکی ماشالله  عین یه دختر بالغ یعنی گاهی شگفت زده ام میکنه فهم وخانومی ات!!! قشنگ میدونی کی بچه گی کنی،کی خانوم بشی کی درکم کنی  کی خودتو بزنی به ندونم ! این یه شروع واسه اینکه بگم چقدر هر دو تو این دو سال بزرگ شدیم.... میخوام بگردم دنبال عکسهات مرورا از دو سال به الان نزدیک چهار سالگی.... تا ب...
5 آذر 1395

پاره تنم مرا به خاطر کاستی هایم ببخش...

پایان 23 ماهگی   مه بانو حسابی خانووم شده واسه خودش و اکثر اوقات پیش مادر بزرگهاش میمونه چون مامانی یه ماهی هست توسط یه فردی که لطف داشت بهم  به یه شرکت دولتی تجاری آموزشی معرفی شده و شاغل شده به قووولی به صورت پاره وقت هم تدریس دارم تو یه آموزشگاه خصوصی و بعد دوسال خونه موندن و الافی و خوش خوابی سرمون گرم شده حسابی. مامانی شاید این روزها نبودم یه کم واست سخت بگذره ولی همه ی تلاشم واسه آینده ی خودته گلم شاید بعدها  تو پست رمزدار بیشتر واست درد و دل کنم و توضیح بدم که این روزها چگونه می گذرد... فقط بزرگ که شدی درک کن تمام روزهایی که اکثرا بی من بزرگ خواهی شد... خلاصه ی همه ی حرفهام اینکه خیلی دوستت دارم ...
29 آذر 1393
2153 13 25 ادامه مطلب

بعد از سه ماه...سلاااااااااااااااااااااااااااام!

سلام دوستان بماند که چه طوفانی در این سه ماه گذشت دوست ندارم  ازش بنویسم چون این نیز بگذرد...! الان حالمون خوبه تازه دارم خودمو  پیدا می کنم از نو شروع کرده ام... سرکار هم میرم معذرت میخوام نگران شدین ممنون از همه کسایی که حالمونو با اسمس  زنگ  یا پیام گذاشتن  جویا میشدن ایشالله به زودی میایم دلم برا همتوووووووووووون تنگ شده ... فعلا!  مواظب خودتون و خوبی هاتون باشین. بوووووووووووووووووووس الهام      چندتا عکس مونده  از دو سه ماه پیش مه گل         ...
24 آذر 1393

پاره ی تنم روزت مبارک

    دختـــــرم ، تــــاج سرم من و تــــو هر دو ز یکـــــ آغازیــــم تو همان مـــــادر فرداهایـــی من همان دخـــــتر دیــــروزینم نقشه ی کهـــنه ی دیروزی مــن نقش فـــردای تو نیستــــــ خوبــــ مـــیدانم من با همیــــن چشم نباید به جهانــتــــــ نگریستـــــ کــــاش میدانستـــــــی مادرتـــــــ با همه هم نســــلانش بذرهـــــای بدوی میپاشید تا تو با آن پسر همســایه هر دو یکســـــان و برابر باشید تا اگر ســاده سلامش کردی کس نگوید که عجـبــــــ ع...
6 شهريور 1393
3541 12 33 ادامه مطلب

قدم به قدم نزدیک تر به یک ونیم سالگی مه گلم

 این از گل پسرهای فامیل  حیاط مادربزرگم... پسردایی های کوچولوم احسان ومهدی که همیشه هواتو دارن و خلاصه کلی فدایی داری.... عاشق آب بازی هستی و متاسفانه خودمون حیاط نداریم وآپارتمانه .. ..و وقتی میریم خونه مامان جون مادربزرگ من.... حسااابی بهت خوش میگذره با ثنادخترخاله ام...... ماه قبل دو تا از دوستای دوران دانشگاهم سمیرا جون و پروانه جونی خاصه اومده بودن دیدن محیابانو که بعد نهار رفتیم پارک شهرمون و این کادوها رو هم خخییییییلی لطف کردن و برات هدیه آوردن دست گلشون دردنکنه کلیی عکس خییییلی  باحال با مایو کنار دریا که ۱۳خرداد رفته بودیم ازت انداخته بودم  که همش از مموری پاک شده.....فیلمهای مشهد هم توش بود و پ...
27 تير 1393
1777 16 30 ادامه مطلب